چهارسومهارت های زندگی

مهارت های زندگی برای غارنشینی که آپارتمان نشین شده است

انتخاب و ویرایش: دکتر نغمه فرازی

مغز بشر قدمتی ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار ساله دارد. در این دوران چند صد هزار ساله، فیزیولوژی مغز بشر تغییرات اندکی داشته است در حالی که شرایط زندگی بشر آنقدر دگرگون شده است که نه بشر سیصد هزار سال پیش می توانست زندگی در دنیای امروزی را تصور کند و نه بشر امروز می تواند تصور کاملی از زندگی در دنیای غارنشینی و جنگل نشینی داشته باشد.
آیا مغز -این ابزار باستانی- می تواند ابزار مناسبی برای زندگی پیچیده شهری باشد؟ جواب هم بلی هست هم خیر!
اگر مغز به حال خود رها شود و تعلیم نبیند توان بالفعلی برای مدیریت زندگی امروزی ندارد. اما خوشبختانه مغز انسان ظرفیت بالقوه وسیعی برای یادگیری دارد که اگر این ظرفیت فعال شود انسان می تواند به شکل موثری زندگی خود را اداره کند، از رنج های خود بکاهد و بر لذت هایش بیافزاید.
تفاوت کشورهای توسعه یافته ای همچون ژاپن، سنگاپور، استرالیا و فنلاند با کشورهای توسعه نیافته ای که رکورد دار خشونت، فقر، تصادفات رانندگی و آسیب های اجتماعی هستند نه در “ژنتیک” مردم آن کشورها، بلکه در “نحوه تربیت مغز” در کشورهای توسعه یافته و توسعه نیافته است. “مهارت های زندگی” یعنی تبدیل کردن یک مغز غارنشین به یک مغز آپارتمان نشین و تبدیل کردن یک جامعه توسعه نیافته به یک جامعه توسعه یافته. طبقه بندی های مختلفی راجع به مهارت های زندگی وجود دارند ولی من مهارت های زندگی را در سه بخش زیر قرار می دهم : مدیریت افکار، مدیریت احساسات و مدیریت روابط.

  • مدیریت افکار

ما مرتب در حال فکر کردن هستیم ولی بخش زیادی از افکار ما، افکار غلطی هستند. تفکر تربیت نشده نمی تواند بین خبر و دروغ، تاریخ و اسطوره، علم و شبه علم و جمع بندی و سوء برداشت فرق بگذارد. بسیاری از تصمیمات بزرگ روزانه ما تحت تاثیر قصه هایی است که در کودکی شنیده ایم یا شایعاتی است که هر روز می شنویم. مدیریت افکار یعنی غربال کردن دائمی فکرها و به چالش کشیدن آنها.
“در عصر رسانه” داشتن مهارت مدیریت افکار اهمیت بیشتری می یابد چرا که ما به طور مستمر زیر بارانی از خبر قرار داریم که گفتگوی درونی و تصمیمات ما را شکل می دهند.
تبلیغات داروهای ماهواره ای، تحریفات خبری رسانه های گروهی و چرخش شایعات در شبکه های اجتماعی مغز تربیت نشده را در خود غرق می کند.

تفکر نقاد ” روشی است برای کشف سفسطه ها، مغلطه ها و پیش فرض هایی که سعی در فریب ما دارند.

       ” تفکر خلاقمهارت فکری دیگری است که باعث می شود در انجماد و تحجر فکری گذشتگان گیر نیفتیم  و خلاق، پویا باشیم.

  • مدیریت احساسات

حساس ها راهنماهای ارزشمندی برای زندگی ما هستند اما احساسات خام و صیقل نیافته بیش از این که به ما کمک کنند، زندگی ما را دستخوش توفان های پیش بینی نشده می کنند.
واکنش خشم/ترس (ستیز/گریز) به انسان غار نشین این فرصت را می داد که در کسری از ثانیه قدرت عامل تهدید کننده را شناسایی کند و به سرعت با یکی از واکنش های ستیز یا گریز به این عامل تهدید کننده پاسخ دهد. اما در زندگی انسان شهر نشین این دو واکنش اغلب واکنش های متناسبی نیستند و نه تنها منجر به حل مساله نمی شوند که خود کلاف مساله را پیچیده تر می کنند. فرض کنید که همسایه شما شارژ ساختمان را نمی پردازد، در هنگام رانندگی ماشین بغلی با بوق توهین آمیزی از سمت راست تان سبقت می گیرد یا کارفرمای شما اشکال بی دلیلی از کار شما می گیرد. در هیچکدام از این موقعیت ها احساس های غریزی ترس و خشم به داد شما نمی رسند بلکه گرفتاری های شما را بیشتر می کنند. شما نیازمند این هستید که “شیر تنظیم” احساسات خود را در دست داشته باشید در غیر این صورت در مقابل موانع زندگی شهر نشینی واکنش های غارنشینی نشان می دهید و مشکلات تان چند برابر می شوند.

  • مدیریت روابط

زندگی پیچیده اجتماعی باعث می شود که انسان ها نقش های متعددی داشته باشند. یک نفر در همان حال که وکیل است، پدر هم هست، شهروند هم هست، همسر هم هست، فرزند و دانشجو هم هست. او باید سبک رفتارهای مختلفی را در برابر فرزندش، همسرش، موکلش، قاضی دادگاه و استاد دانشگاهش داشته باشد. این ماجرا باعث می شود انسان ها چند لایه باشند و گاهی این لایه ها با همدیگر تعارض و تضاد دارند. این که بتوانیم به سرعت بین نقش ها حرکت کنیم و هر نقش را در جای مناسب خود قرار دهیم و روابط بین اجزای درونی خود را تنظیم و تعدیل کنیم کار دشواری است، در همان حال هم باید یاد بگیریم که لایه های مختلف اطرافیان مان را بشناسیم و با اجزای درونی او مذاکره کنیم و بین متناسب ترین اجزای خودمان با متناسب ترین اجزای او رابطه برقرار کنیم. اگر به عنوان یک مسافر سوار تاکسی شویم و هر لحظه بخواهیم فرمان را از دست راننده بقاپیم و با او بر سر مسیر و چگونگی حرکت بجنگیم به جز خسارت و خستگی به نتیجه نمی رسیم. مغز غریزی ما برای تشخیص و تنظیم روابط در دنیای پیچیده امروزی آمادگی ندارد. مغز ما نیاز به کمک دارد، به داد او برسیم!


جمع بندی

دانستن مشکل برای حل آن لازم است اما کافی نیست. این که بدانیم مغز غریزی ما با چه مشکلاتی مواجه است باعث تغییر مغز ما نمی شود. ما باید در قدم بعدی فنون و تکنیک های جدید را بیاموزیم و آنقدر در موقعیت های فردی و جمعی آن فنون را تمرین کنیم تا دانش تبدیل به مهارت شود. تنها زمانی که مدارهای جدید عصبی در مغز ایجاد شود، مدیریت برزندگی امروزی برای ما ممکن می شود. مهارت های زندگی هم به اندازه یادگیری رانندگی، شنا و شطرنج نیاز به مربی حرفه ای و تمرین زیاد دارد.

دکتر محمدرضا سرگلزایی – روانپزشک

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا